يکشنبه ٠١ مهر ١٣٩٧
محرّم، زیباترین نگارخانه در قلب هستی است که زمین و آسمان و ملک و ملکوت و عرش و فرش را شگفت زده کرده است.
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1580
 بازدید امروز : 185
 کل بازدید : 4023432
 بازدیدکنندگان آنلاين : 10
 زمان بازدید : 0/0625
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:
[عضویت]
اوقات شرعی
صفحه اصلی > نكته ها،پندها و حکایتها > حکایتها > پدر 

روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من

پدربغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من

  پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو

پدرگفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟

پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم ...