دوشنبه ٢٥ شهريور ١٣٩٨
ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسيدن ماه محرم را به عزادارن راستينش تسليت عرض ميكنیم.
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1606
 بازدید امروز : 235
 کل بازدید : 4243907
 بازدیدکنندگان آنلاين : 1
 زمان بازدید : 0/1094
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:
[عضویت]
اوقات شرعی
صفحه اصلی > نكته ها،پندها و حکایتها > حکایتها > راهبان 

راهبان که مراحلی ازسیروسلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگرسفرمی کردند سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بوودندو تردید داشت که از آن بگذرد.

وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند، دخترک ازآنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلا درنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند.درهمین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: "دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم. تماس با آنان برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. درصورتی که تو دخترک را بغلکردی و ازرودخانه  عبور دادی ." راهب اولی با خونسردی و با حالی بی تفاوت پاسخ داد: " من دخترک را همان جا رها کردم ولی این تویی که هنوز به او چسبیده ای و او را رها نمی کنی."